به نام خداوندی که اجابت می کند دعایت را، آنگاه که بخوانیش
تا به حال به هزار نفر گفته ام التماس دعا ...
تا به حال به یک عده از آنان واقعا التماس کرده ام ...
ولی یک نفر هست که وقتی می گوید دعایت کردم خیالم راحت می شود ...
یک نفس عمیق می کشم و مطمئن می شوم که خدادعایش را روی زمین نمی گذارد ...
مادرم ...
بهشت کم است، تمام زیبایی های دو عالم زیر پایش است ...
----------------------------------------------------------------------------
پ.ن: التماس دعا ...
نظرات ()به نام خدای دوست داشتنی خودم
توکل ...
پی نوشت آخر پست قبلیم را می گویم!
می خواستم راجع به توکل بنویسم دیدم حیف است آنجا مطلب را خرج کنم.
تازگی یاد گرفته ام؛ فهمیدم تا حالا فقط به زبان می گفتم توکل کرده ام، در عملش را بلد نبودم!
الآن یاد گرفته ام. همه چیز حل می شود! فقط کافی است بسپاریش دست خدا.
به خدا بگویی خودت درستش کن!
معنای بعضی احادیث را در بعضی مواقع خوب می فهمی
------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن.١: خودم یاد نگرفته ام، یادم دادند! دستشان درد نکند این دوست جدیدمان!
پ.ن.٢: باورم نمی شود، این منم؟!خدا چقدر دوست داشتنی شده است این چند وقت!
پ.ن.٣: دیروز مهندس شدم! مبارکم باشد! :دی
نظرات ()به نام خدایی که همیشه برای من وقت دارد
اگر در تمام عمرم معنای مشغله را نفهمیده بودم این چند وقته می فهمم.
اردوی ورودی ها، پروژه کارشناسی، فارغ التحصیلی و ...
به اول مهر فکر می کنم که همه این ها تمام شده و من چقدر آزادم.
خدایا به همه یک عقل کامل عطا کن که ظرفیت خود را هنگام برداشتن چند هندوانه با یک دست بفهمند!
وقتی برای سال سوم باشد که درگیر اردوی ورودی ها هستی، آنوقت می فهمی چقدر از جلسه متنفری!
جلسه از نظر من یعنی زدن حرف های که تجربه ثابت کرده فقط حرف باقی می مانند.
وای خدا!!! نمی دانی چه احساسی به آدم دست می دهد وقتی مجبوری در مورد مخاطب اردو در جلسه بحث کنی!
خدا برای هیچ کس جلسه بحث پیش نیاورد! آمین!
------------------------------------------------------------------------
پ.ن.١: هی میخوام بنویسم هیچی، می بینم کلیشه ای میشه! آخه چی بگم؟! البته به قول لیلا ... (یعنی همون هیچی!)
پ.ن.٢: چند وقت است دارم به اینجا علاقه پیدا می کنم. حالا که ...
پ.ن.٣: این زیر یک گزینه گذاشته اند که تیک بزنیم : "ارسال یادداشت شما به عنوان تبریک قهرمانی هادی ساعی". ما هم تبریک می گوییم تا این گزینه را تیک بزنیم!
پ.ن.۴: هیچی! بعدا یک پست در مورد این آخری مفصل می گذارم!
نظرات ()به نام خداوند تمام زیبایی های روی زمین
بچه که بودم، البته بچه بچه که نه! اوایل دبیرستان، یه مدت خیلی افسرده شده بودم.
با دوستام خیلی بهم خوش می گذشت و من نمی خواستم بزرگ بشم.
فکر می کردم دنیایی که هنوز واردش نشدم خیلی خشک و جدیه.
یک بار با یه نفر در موردش حرف زدم. اون آدم بهم گفت منم اون موقع ها همین حس تو رو داشتم.
ولی کم کم می فهمی که خدا برای هر مرحله از زندگیت یه کار هیجان انگیز می کنه که خسته کننده نشه.
اون موقع فکر کردم یعنی چی می تونه برام پیش بیاد تا از اینکه بزرگ شدم ناراحت نباشم؟
الآن می فهمم ...
که خدا آدمو همیشه سورپریز می کنه.
یه جا اینو قبلا خونده بودم:
هر روز که چشم باز می کنی روز تازه ایست، این یک جور چشم بندی است که فقط خدا آن را بلد است.
------------------------------------------------------------------
پ.ن.١: رفع اتهام: استاد ٢ تا پست قبلی نمره من را اشتباه رد کرده بودند و شدیدا نادم اند! گفتند من چند شب است خوابم نمی برد. خدا شانس بدهد! از آن نمره ای که پشت در اتاق زده بودند ٢ نمره هم بیشتر شده بودیم! حالا یعنی ۴ نمره کمتر برایمان رد شده!
پ.ن.٢: حس سفر دارم ... می ترسم ... تغییر ... آسان نیست ...
نظرات ()به نام خداوند تمام زیبایی های روی زمین
از روز اولم که اومدم دانشگاه و رفتم اردو، این حس همیشه قلقلکم می داد که مسئول اردوی ورودی ها شدن، چه جوری می تونه باشه؟!
حالا دارم با تمام وجود حسش می کنم!
سر پیری شدیم مسئول اردوی ورودی ها! ما این شریف را ول کرده ایم، شریف ما را ول نمی کند!
بد هم نیست. خیلی خوبه. تا حالا تمام ریزه کاری های یه اردو دستم نبوده و امیدوارم این جا که خیلی هم حساسه گند نزنم.
بعضی وقت ها مجبور میشم به خودم بگم که تصمیم آخر رو باید خودت بگیری، پس دیگه فکر نکن و تصمیم بگیر.
این قدرت تصمیم گیری خیلی جالبه و در عین حال مخرب؛ که انسان هر چه می کشه از این غروره ...
خدایا کمک کن که هر چه می کنیم، رضای تو باشد...
------------------------------------------------------------------
پ.ن ١: به این نتیجه رسیدم که دچار خود سانسوری نشده ام؛ حرف ها دیگر قابلیت گفتن را ندارند! ...
پ.ن ٢: بعضی وقت ها وقتی می فهمی دوستات هم بهت حقیقت رو نگفتن خیلی دلخور میشی. حقیقتی که وقتی می فهمیش، احساس می کنی مثل یک عروسک باهات بازی شده! ما که گذشتیم؛ سپردیمشان به خدا ...
نظرات ()هو العلیم
استاد نمره ها را زده بودند پشت در اتاقشان و قول نمودار نیز داده بودند.
صبح رفتیم ببینیم چه نمره ای در سایت وارد کرده اند؟
اول از همه تعجب کردیم که چرا معدل کلمان ٠.١ پایین آمده! بعد که دقت کردیم دیدیم گویا استاد نمودار معکوس زده اند، ٢ نمره هم از ما کم کرده اند! اگر می دانستیم، می رفتیم می گفتیم که بهمان لطف نکنند!
این هم آخرین خاطره شیرین ما بود از این اساتید شریف!
-----------------------------------------------------------------------
پ.ن.: بازم هیچی! به قول لیلا دچار خود سانسوری شده ایم!
نظرات ()به نام خداوند کوه و چشمه و سیاه چادر ها
رفته بودیم اردوی جهادی، ٢ هفته.
البته با خلوص نیت کامل! مو لای درز نیت نمی رفت!
کوه نوردی با چادر را به طور کامل یاد گرفتیم. طرز تهیه غذای لری، چگونگی رسیدن از شیر به قره قروت و مقداری هم زبان لری یاد گرفتیم.
این وسط ها یک چیز هایی هم یاد دادیم که نانمان حلال باشد!
فهمیدیم موجوداتی هم وجود دارند که می توانند سیمان را خالی کنند روی لانه زنبور ها تا از صبح تا شب از این ور روستا تا آن ور روستا را بدوند که زنبور نیششان نزند!
دیدیم مردان غیوری هم وجود دارند که می توانند در خانه لم بدهند و قلیان بکشند، تا زن باردارشان برود از کوه، یک بار هیزم بیاورد. چون زشت است که مرد کار خانه بکند.
یاد گرفتیم برای اینکه آب خنک داشته باشیم، در کلمن را برداریم و شب تا صبح بگذاریم بیرون تا سرد شود. حالا اگر صبح توی آب چند تا سبیل خر هم بود، بود! مهم این است که سبیل خر پاک است!
یاد گرفتیم برای اینکه مجبور نشویم سینی هایمان را بشوریم، می شود در یک آب گردان، ۶ نفر هم سوپ بخورند.اشکال ندارد. مهم طهارت است!
در آخر هم دیدم دختر بچه ای وجود دارد که وقتی می خواهی شب آخر از او خداحافظی کنی، در چشمانت نگاه می کند، می زند زیر گریه و دستت را می گیرد و می بوسد. و می گوید خاله، من خیلی دوستت دارم، دلم برایت تنگ می شود ...
----------------------------------------------------------------
پ.ن.: هیچی ...
نظرات ()هو العلیم
دیروز ساعت ۲:۳۰ امتحان داشتم. اولین امتحان از آخرین امتحانات دوران کارشناسی.
و اما نکته قابل تامل در امتحان دیروز:
استاد ما بعد از امتحان میان ترم، دو جلسه نیامدند چون عروسی ٢ تا پسرشان بود در یک هفته؛ یک جلسه نیامدند چون یک سمینار دعوت داشتند؛ ٢ جلسه دیگر هم باز نیامدند این بار به دلایل نا معلوم!
در کل حجم مطلبی که باید خوانده می شد حدود ٢٠ صفحه در جزوه بود.
در یکی از جلسات غیبتشان، یکی از دانشجویان فوقشان آمدند تا برای ما پروژه شان را توضیح دهند. (پروژه در مورد نحوه کار سنسور شتاب سنج بود). لطف خدا بود که چون دانشجویشان همسر یکی از دوستان ما بودند و در اردوی جنوب با همسرشان در اتوبوس ما بودند و ما هم خیلی به ایشان زحمت داده بودیم، خیلی خیلی گوش دادیم. ولی فقط در حدی که بتوانیم چند تا سوال بپرسیم، همین! (توضیح اینکه این ارائه فقط برای تعطیل نشدن کلاس بود)
حالا قیافه ما را تصور کنید وقتی که سر امتحان با سوال زیر مواجه شویم : طرز کار سنسور شتاب سنج (MEMS) را توضیح دهید و ارتباطات آن را با میکروکنترلر رسم کنید! (۴۰ نمره از 100 نمره)
گویا اساتید شریفی بودنشان را ثابت نکنند نمی شود!
نظرات ()او می اندیشد که زندگی نیست مگر سیری از "کم من ثناء جمیل لست اهلا له نشرته" تا "اللهم ار حم من لا یرحمه العباد واقبل من لا یقبله البلاد!" زندگی یعنی پیمودن فاصله ای میان گفته حضرت امیر تا گفته حضرت سجاد. و در این میان چاره ای ندارد الا اینکه از حضرت ابا عبدالله گذر کند. پس با صدایی گرفته و مردانه، کانه صدای سهراب فریاد می کشد:
- اگر تیر دیگری هم داری بفرست، اگر بلای دیگری هم داری نازل کن، البلاء للولاء ...
...........................................................
پس دوست داشت تا جور دیگری دل از دنیا بکند. تنهای تنها. در میان خیل حرامی و وحشی... پس فریاد کشیده بود:
- تیر دیگری هم داری بفرست، اگر بلای دیگری هم داری نازل کن، البلاء للولاء ... دوست دارم مثل اباعبدالله بمیرم ... با نحر رگ گردن ... بالقطع الوتین ...
گزیده ای از کتاب بیوتن، نوشته رضا امیرخانی
نظرات ()بسم رب الزهرا

پر نسیم به خوناب اشک می شویم پیامی از دل خونین روانه می سازم
نمی کَنَم دل ازین عرصه شقایق فام کنار لاله رخان آشیانه می سازم
در آستان بخون خفتگان وادی عشق برون ز عالم اسباب، خانه می سازم
--------------------
شعر از رهبر فرزانه ام آیت الله خامنه ای
نظرات ()